معرفی

این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
امکانات جانبی
سعی «مروه» در بی «صفا»ی غرب
ارسال در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط محمدمنتج
مروه! مروه جان! خواهرم!
اینجا می گویند تو را به خاطر حجابت در آلمان کشته اند
من که باور نمی کنم!ا
مگر در آلمان هم حجاب را رعایت می کنند؟
باشد! چه ربطی به مسلمان بودن دارد؟
الآن دیگر دوره ی این حرف ها گذشته است
البته این را چند سالی است که اینجا می گویند
اینجا ایران است؛ ایران آزاد
آخر میدانی؟! باور کردنی نیست
اینجا که مهد اسلام است؛ بعضی میگویند حجاب دیگر از مد افتاده؛ آنوقت آنجا تو با حجابت چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟
اینجا خیلی ها باور نمیکنند که آنجا.... آن هم آلمان.... کشور لوتر..... سرزمین هموسکسوژوآل ها.....تو همچنان قدم های محکمت را بر سر آزادی بی ریشه غرب فرود می آوری. تو آزادگی را مشق می کنی و چه شاگردان بدی داری. خواهرم چه مردانه صبوری کردی و چه مادرانه درسشان دادی!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
وقتی می گویند یک زن دکترای دارو ساز، بی کار است باور نمی کنم اما تا می گویند مسلمان است چیز هایی را به خاطر می آورم؛ قلبم می سوزد و آتش می گیرد. می دانم چشم دیدنت را نداشته اند تا حدی که از تخصصت چشم پوشیده اند. داروی تو شفاست. نه! لیاقت می خواهد دارو گرفتن از دستان پاک تو
آخر میدانی خواهرم؟! اینجا خیلی ها بخاطر یک لقمه نان - به حلال و حرامش کار ی ندارم! - فقط بخاطر یک لقمه نان، دست های ناپاک خود را همدست موجوداتی خبیث تر از خود می کنند و... حجاب که هیچ، همه چیزشان را می فروشند؛ به ثمن بخس
نخواسته ای تن به ذلت دهی! میدانم!ا
می گویند آئین و باورهایت را از آسایش ات بیشتر دوست داشته ای
می گویند روح آزاده را از جسم آزاد، دوست تر داشته ای
خاطره تلخی دارم؛ یادم می آید چندی پیش، یکی از سیاسیون ورشکسته- کرباسچی را می گویم- گفته بود «عزت» در «شکم پر» است
همان که اگر چه «ماکسیما» می نشیند و در قلهک تهران، چهارصد واحد مسکونی «خالی» دارد و سهم همسرش از «رشت الکتریک» از همه ی تخیلات من و تو بیشتر است، اما به محض شنیدن نام فقر و فقیر در جلوی چشم دوربین تلویزیون و هزاران بیننده ی ساده ی وطنی، به طرزی کاملا خالصانه!!! اشک می ریزد
او می گفت: عزت در شکم پر است و من ناخودآگاه یاد سخن رجایی افتادم که میگفت: ما یک لقمه نان را سی و شش میلیون نفری میخوریم ولی زیر بار ذلت نمی رویم؛ گویا مرد و زن بودن «عزت»، همچنان در هاله ای از ابهام است! تو روشن کردی که عزت، نه مرد است و نه زن. عزت، اسیر دست شهوت نبودن است. عزت اسیر دست دنائت ها نبودن است. عزت در بستر ریگ های سوزان کربلا معنا می شود و تو خوب می دانی چه می گویم و «المنافقون لا یعلمون» بگذاریم در این جهالت بمیرند
راستی مروه جان! تو چرا حرف این سیاسیون امروزی را گوش نکردی؟
تو هم میتوانستی اندکی روسری ات را - نه اینکه برداری- لااقل برای حفظ مصالحی!!! اندکی بالاتر ببندی؛ اتفاقی نمی افتاد که!!!ا
یعنی عقل معاش تو به اندازه ی کرباسچی هم کار نمی کرد؟
تو هم می توانستی در این دنیای باصطلاح آزاد غرب، سالها بیشتر زندگی کنی و مثل اینها لذت ببری
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
تو شهیده ی حجابی
آخر مگر میشود؟
در این وانفسای تکثر گرایی بسیاری اناث، مگر زن هم شهید می شود؟
آخر فصل شهادت در ایران ما سالهاست که رخت بربسته
اینجا که ایران است؛ وای به حال آن طرف ینکه ی دنیا
اما من با خبر شهادت تو، ناخودآگاه یاد بعضی زنان بعضی ممالک اسلامی شیعی- نمی گویم ایرانی- افتادم که هنوز از مرزهای کشورشان خارج نشده، همان درون هواپیما حجاب و نه تنها آن ، که دست از همه ی فرهنگ و باورهایشان -که ندارند- نیز بر میدارند
این درد را فقط برای تو می گویم، بین خودمان باشد!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
شنیده ام باردار بوده ای
داستانی دارم برایت!ا
داستان زنی باردار؛ اندکی جوان؛ اما پیر تجربه و حکمت؛ خدای ایمان و آزادگی
هزار و چند صد سال پیش، او را هم - درست مثل تو- بخاطر دفاع از اعتقاد و ایمانش به خاک و خون کشیدند
اما مروه جان! سوال من این است: چرا الآن؟ چرا تو؟ چرا آنجا؟
آخر «الآن» می گویند امثال تو و آن زن، دیگر کهنه شده اید؛ خودتان، افکارتان، آرمانتان، حجاب و چادرتان!!ا
اینجا سبک زندگی خیلی ها، تساهل وتسامح است؛ آن طرف ها شاید هنوز «مد» نشده باشد
اما آخر چرا «تو»؟
تو جوان(!) بودی و هنوز حتی از «شیرین عبادی» ما هم جوان تر و لابد همچون او جویای نام بودی، تو دیگر چرا؟
آخر چرا «آنجا»؟ میدانی؟ بعضی ها، اینجا در آرزوی ساعتی اند که به آنجا(!) پای بگذارند و خود را دیگر از هر قید و بندی - تاکید می کنم از «هر» قید و بندی- آزاد کنند. آنوقت تو آنجایی و اینگونه کفران نعمت!!!! می کنی؟
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا دیگر هیچ چیز مقدس نیست؛ هیچ چیز
ما تو را درک نمی کنیم
نه تو را و نه آرمانت را
نه حجابت را و نه خدایت را
ما را با تو کاری نیست
ما، تو و آن آزادگی ات را فراموش خواهیم کرد!ا
به همین راحتی!ا
به همین سادگی!ا
به همین خوشمزگی!ا
اینجا دغدغه ی اصلی ما آن است که پیتزای مخلوط بخوریم یا پپرونی؟
بسیاری زنان و دختران ما تمام فکرشان این است که رژ لب و گونه و خط چشم و لب و سایه و هفتاد قلم آرایش شان را از کدام مارک انتخاب کنند و اصولا چگونه در مهمانی ها و پارک ها و پارتی ها، چشم رقبا!!! را کور کنند؟
تمام برنامه های جامع زندگی ما آن است که خریدمان را از ونک انجام دهیم یا از پاسداران؛ از ایران زمین و یا پلاسکو و یا گلستان و یا تجریش و یا اینکه اصلا جمع کنیم برویم دوبی؟
تنها به فکر آنیم که کیف و کفش و مانتو و شالمان را چطور با رنگ مد امسال «ست» کنیم؟
راستی مروه جان !ا
امسال در ایران، به نحوی «سبز» مد بود
میدانی که؟!!!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا می گویند شما متحجرید
اینجا می گویند شما امل ید
می گویند شما همانقدر که متحجر و املید، همانقدر هم خشونت گرایید
می گویند شما تروریست هستید
تنها از تو یک سوال دارم
فقط به من بگو چرا قربانی خشونت همین متجددین بی درد شدی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خوشا به حالت!ا
تو که آرام شدی!ا
مروه جان!ا
آرام بخواب!ا
و به جای من هم خوابهای خوش ببین
خواب عزت و عدالت
دیگر خسته ام
خیلی خسته
سرم درد میکند
همین طور قلبم
یاد من هم باش
برادرت «محمد»
اینجا می گویند تو را به خاطر حجابت در آلمان کشته اند
من که باور نمی کنم!ا
مگر در آلمان هم حجاب را رعایت می کنند؟
باشد! چه ربطی به مسلمان بودن دارد؟
الآن دیگر دوره ی این حرف ها گذشته است
البته این را چند سالی است که اینجا می گویند
اینجا ایران است؛ ایران آزاد
آخر میدانی؟! باور کردنی نیست
اینجا که مهد اسلام است؛ بعضی میگویند حجاب دیگر از مد افتاده؛ آنوقت آنجا تو با حجابت چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟
اینجا خیلی ها باور نمیکنند که آنجا.... آن هم آلمان.... کشور لوتر..... سرزمین هموسکسوژوآل ها.....تو همچنان قدم های محکمت را بر سر آزادی بی ریشه غرب فرود می آوری. تو آزادگی را مشق می کنی و چه شاگردان بدی داری. خواهرم چه مردانه صبوری کردی و چه مادرانه درسشان دادی!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
وقتی می گویند یک زن دکترای دارو ساز، بی کار است باور نمی کنم اما تا می گویند مسلمان است چیز هایی را به خاطر می آورم؛ قلبم می سوزد و آتش می گیرد. می دانم چشم دیدنت را نداشته اند تا حدی که از تخصصت چشم پوشیده اند. داروی تو شفاست. نه! لیاقت می خواهد دارو گرفتن از دستان پاک تو
آخر میدانی خواهرم؟! اینجا خیلی ها بخاطر یک لقمه نان - به حلال و حرامش کار ی ندارم! - فقط بخاطر یک لقمه نان، دست های ناپاک خود را همدست موجوداتی خبیث تر از خود می کنند و... حجاب که هیچ، همه چیزشان را می فروشند؛ به ثمن بخس
نخواسته ای تن به ذلت دهی! میدانم!ا
می گویند آئین و باورهایت را از آسایش ات بیشتر دوست داشته ای
می گویند روح آزاده را از جسم آزاد، دوست تر داشته ای
خاطره تلخی دارم؛ یادم می آید چندی پیش، یکی از سیاسیون ورشکسته- کرباسچی را می گویم- گفته بود «عزت» در «شکم پر» است
همان که اگر چه «ماکسیما» می نشیند و در قلهک تهران، چهارصد واحد مسکونی «خالی» دارد و سهم همسرش از «رشت الکتریک» از همه ی تخیلات من و تو بیشتر است، اما به محض شنیدن نام فقر و فقیر در جلوی چشم دوربین تلویزیون و هزاران بیننده ی ساده ی وطنی، به طرزی کاملا خالصانه!!! اشک می ریزد
او می گفت: عزت در شکم پر است و من ناخودآگاه یاد سخن رجایی افتادم که میگفت: ما یک لقمه نان را سی و شش میلیون نفری میخوریم ولی زیر بار ذلت نمی رویم؛ گویا مرد و زن بودن «عزت»، همچنان در هاله ای از ابهام است! تو روشن کردی که عزت، نه مرد است و نه زن. عزت، اسیر دست شهوت نبودن است. عزت اسیر دست دنائت ها نبودن است. عزت در بستر ریگ های سوزان کربلا معنا می شود و تو خوب می دانی چه می گویم و «المنافقون لا یعلمون» بگذاریم در این جهالت بمیرند
راستی مروه جان! تو چرا حرف این سیاسیون امروزی را گوش نکردی؟
تو هم میتوانستی اندکی روسری ات را - نه اینکه برداری- لااقل برای حفظ مصالحی!!! اندکی بالاتر ببندی؛ اتفاقی نمی افتاد که!!!ا
یعنی عقل معاش تو به اندازه ی کرباسچی هم کار نمی کرد؟
تو هم می توانستی در این دنیای باصطلاح آزاد غرب، سالها بیشتر زندگی کنی و مثل اینها لذت ببری
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
تو شهیده ی حجابی
آخر مگر میشود؟
در این وانفسای تکثر گرایی بسیاری اناث، مگر زن هم شهید می شود؟
آخر فصل شهادت در ایران ما سالهاست که رخت بربسته
اینجا که ایران است؛ وای به حال آن طرف ینکه ی دنیا
اما من با خبر شهادت تو، ناخودآگاه یاد بعضی زنان بعضی ممالک اسلامی شیعی- نمی گویم ایرانی- افتادم که هنوز از مرزهای کشورشان خارج نشده، همان درون هواپیما حجاب و نه تنها آن ، که دست از همه ی فرهنگ و باورهایشان -که ندارند- نیز بر میدارند
این درد را فقط برای تو می گویم، بین خودمان باشد!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
شنیده ام باردار بوده ای
داستانی دارم برایت!ا
داستان زنی باردار؛ اندکی جوان؛ اما پیر تجربه و حکمت؛ خدای ایمان و آزادگی
هزار و چند صد سال پیش، او را هم - درست مثل تو- بخاطر دفاع از اعتقاد و ایمانش به خاک و خون کشیدند
اما مروه جان! سوال من این است: چرا الآن؟ چرا تو؟ چرا آنجا؟
آخر «الآن» می گویند امثال تو و آن زن، دیگر کهنه شده اید؛ خودتان، افکارتان، آرمانتان، حجاب و چادرتان!!ا
اینجا سبک زندگی خیلی ها، تساهل وتسامح است؛ آن طرف ها شاید هنوز «مد» نشده باشد
اما آخر چرا «تو»؟
تو جوان(!) بودی و هنوز حتی از «شیرین عبادی» ما هم جوان تر و لابد همچون او جویای نام بودی، تو دیگر چرا؟
آخر چرا «آنجا»؟ میدانی؟ بعضی ها، اینجا در آرزوی ساعتی اند که به آنجا(!) پای بگذارند و خود را دیگر از هر قید و بندی - تاکید می کنم از «هر» قید و بندی- آزاد کنند. آنوقت تو آنجایی و اینگونه کفران نعمت!!!! می کنی؟
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا دیگر هیچ چیز مقدس نیست؛ هیچ چیز
ما تو را درک نمی کنیم
نه تو را و نه آرمانت را
نه حجابت را و نه خدایت را
ما را با تو کاری نیست
ما، تو و آن آزادگی ات را فراموش خواهیم کرد!ا
به همین راحتی!ا
به همین سادگی!ا
به همین خوشمزگی!ا
اینجا دغدغه ی اصلی ما آن است که پیتزای مخلوط بخوریم یا پپرونی؟
بسیاری زنان و دختران ما تمام فکرشان این است که رژ لب و گونه و خط چشم و لب و سایه و هفتاد قلم آرایش شان را از کدام مارک انتخاب کنند و اصولا چگونه در مهمانی ها و پارک ها و پارتی ها، چشم رقبا!!! را کور کنند؟
تمام برنامه های جامع زندگی ما آن است که خریدمان را از ونک انجام دهیم یا از پاسداران؛ از ایران زمین و یا پلاسکو و یا گلستان و یا تجریش و یا اینکه اصلا جمع کنیم برویم دوبی؟
تنها به فکر آنیم که کیف و کفش و مانتو و شالمان را چطور با رنگ مد امسال «ست» کنیم؟
راستی مروه جان !ا
امسال در ایران، به نحوی «سبز» مد بود
میدانی که؟!!!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا می گویند شما متحجرید
اینجا می گویند شما امل ید
می گویند شما همانقدر که متحجر و املید، همانقدر هم خشونت گرایید
می گویند شما تروریست هستید
تنها از تو یک سوال دارم
فقط به من بگو چرا قربانی خشونت همین متجددین بی درد شدی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خوشا به حالت!ا
تو که آرام شدی!ا
مروه جان!ا
آرام بخواب!ا
و به جای من هم خوابهای خوش ببین
خواب عزت و عدالت
دیگر خسته ام
خیلی خسته
سرم درد میکند
همین طور قلبم
یاد من هم باش
برادرت «محمد»
