
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
ساعت یک ِ بعد از نیمه شب بود. و من دور ِ اتاق خواب، راه می رفتم. «تنهایی»، مرا در حالتی که داشتم عمیق تر می کرد. بیشتر می دیدم. بیشتر می چشیدم. درد را شدیدتر احساس می کردم. لذت را جانبخش تر می یافتم.
در ِ اتاق باز شد. پدرم پیش آمد. آرام و مهربان پرسید: «چیه؟ چرا نمیخوابی؟». سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: « هیچ چی! خوابم نمی بره!». لب ور چید و پرسید: «چرا؟». ابروهایم را بالا انداختم. لب هایم را کمی غنچه کردم و گفتم: «نمیدانم!»
سرم را روی شانه اش گذاشتم. انگار بیست و چند سالِ پیش است. و او کودک خود را در آغوش کشیده. چه شانه ی گرمی داشت. دیگر نفهمیدم. بُغضی که ساعتها در گلویم زندانی شده بود، عاقبت از دریچه ی چشمهایم خودش را رها کرد. چشمانم مثل چشمه ساری جوان، می جوشید و من را آرام می لرزاند. تکانهای نرمِ تنم در آغوش پدر، خودش حکایتی بود.
و چه پدر ِ مهربان و فهمیده ای. دستی به سرم کشید و لحظه ای نوازشم کرد. اما من هیچ فرصتی به او ندادم. سرم را از شانه اش برداشتم. و طوری که نتواند اشکهایم را ببیند و به چشمهایم خیره شود، گفتم: «بروید! زود می خوابم». که یعنی بیرونش کردم.
او که رفت، در را بستم و چراغ را خاموش کردم. در روشنای مختصری که از پنجره می تابید، خودم را به تخت رساندم و خزیدم زیر ملحفه. چه سرد بود؛ درست مثل زندگی ِ من.
یادم آمد عصر روز گذشته را...
روی نیمکت ِ پارک نشسته بودیم. مایل به سوی هم. طوری که بشود در حین حرف زدن، به هم نگاه کنیم... مثل ماری که بخواهد خرگوش خود را خواب کند نگاهم کرد. چشمهایش دل انگیز بود. انگار صاحبشان از چیزی درد می کشید. طاقت نمی آوردم به چشمهایش خیره شوم. دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود. هیچ چیز. او هم این را خوب می دانست. این برای او بهتر بود. اما او نمیخواست قبولش کند. یعنی «نمی توانست». حق هم داشت. آنچه او داشت، دل بود. مُشتی گِل که نبود!
کسی باید کاری می کرد. از جایم بلند شدم. قلبم می تپید. چشمم سیاهی می رفت. اما چاره ای نداشتم. باید تیر ِ خلاص را می زدم. به خودم... به دلم... تیر را به دل ِ «خودم» می زدم، اما «او» خلاص می شد. سینه ای صاف کردم و آرام گفتم: «خوب! میگن پاریس، خیابانهایی داره که معروفه به خیابانهای دو نفره. درست مثل خیابانِ همین پارک. لابد با همین نیمکت ها و همین درخت ها و همین چراغ ها و همین جوی آب! اونجا که رفتید، یاد ما هم باشید! گرچه بعیده!»
این را که گفتم، قلبم با مُشت، محکم در سینه ام کوبید. انگار داشتم سکته می کردم. اما چه باک!؟ دیگر مهم نبود. اعتنایش نکردم و ادامه دادم: «مراقب خودتون باشید! از اون بورس ِ تحصیلی تون هم خوب استفاده کنید! حالا که به بزرگترین آرزوتون دارید میرسید، امیدوارم روزگار خوشی داشته باشید. خوش و خرّم باشید! به عموزاده ی مهربانتون هم سلام برسونید! »
او تمام مدت، ساکت و بی حرکت نشسته بود. به روبرویش خیره شده بود. بغض، دستانش را دور گلویم حلقه زده بود و محکم داشت فشار می داد. صورتم داشت سرخ می شد و نزدیک بود اشکم سرازیر بشه. و من اصلا نمی خواستم در انتهای ِ بازی، این «تک ِ دل» را روی میز ِ قلبش بیندازم. دلم میخواست مثل همیشه، او برنده باشد. پس بدون اینکه حتی نگاهش کنم، راهم را از همان سمت ِ خودم گرفتم و رفتم.
او داشت به بزرگترین آرزویش نزدیک می شد و من داشتم از بزرگترین آرزویم دور می شدم.