
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
روسری میخواست. نصف روسری های بوتیک را برای او، به هم ریخته بودم. « آقا! این ساتَنِه؟ چقدر ضخیمه! ولی گُلبـهی کلا قشنگه. میشه اون یاسی رو ببینم؟ اونجا... بالای اون مغز پسته ایه. اوهوم! چه خوب! رنگش بد نیست ها! ولی سیلکه. زیادی سُره. اون بته جقه ای رو هم ببینم؟ این نرمینه ست؟ اِه! پولک دوزی هم که داره! نه! گل رُز ش قشنگ نیست. اون حاشیه داره، اون سبزه رو میشه ببینم؟ همون فسفریه...» تمام بوتیک را برایش آورده بودم روی میز. نیم ساعت بود می خواست روسری انتخاب کنه.
متین بود و مودّب. سنگین و موقّر. با صورت گِرد و سفید رو. شاد و بشّاش بود. همیشه لبخندی زیر لب داشت. اندکی شیطنت هم در نگاهش بود. گز ِ شیرین ِ لهجه اش، مال خود ِ«نقش ِجهان» بود. بعد از نیم ساعت بالاخره یکی را پسندید. « به نظرم این مغز پسته ایِ چهار خونه رو میبَرم. ابریشمه؟! چقدر نازه! لطیفه! نه ضخیمه و نه خیلی نازکه! خوبه. همین رو میخوام! آقا! اینجا آینه دارید؟» گوشه ی بوتیک، آینه قدّی به دیوار بود. روسری ِ مغز پسته ای را روی همان شال آبی فیروزه ای ِ خودش بر سر گذاشت و خودش را در آینه سیاحت می کرد. نمی خواستم توجه کنم. یعنی اصلا از این عادتها نداشتم. اما لحظه ای نگاهم به آینه افتاد. صورتش به غایتِ زیبایی بود. هیچ آرایشی نداشت. گردیِ صورتش به قرص ماه می مانست. در صورتش همه چیز به قاعده بود. انگار خدا با حوصله و سر ِفرصت مینیاتور کشیده بود. نگاهم را سریع دزدیدم. خودم را با تاکردن روسری های روی میز مشغول کردم.
« آقا! باعث زحمتتون شدم. بیشتر از نیم ساعت از وقتتون رو گرفتم. حتی خَم به ابرو نیاوردید. من اصلا اینجوری نیستم ها! نه! اصلا! آخه فردا شب بله برونِ خواهرمه. من هم که یه خواهر بیشتر ندارم. به هر حال ببخشید دیگه!» و در همین حال به چشمهایم نگاه کرد. تیرش بر هدف نشست. سرم گیج رفت. نگاهمان ناخودآگاه در هم گِره خورد. نگاه معصومی داشت. چشمهایش وام گرفته از آهوان صحرا بود. شاید هم برعکس!... متاثر شده بود. گلِ زیبای لبخندش یکباره یخ زد، پژمرد. اضطرابی در نگاهش شعله کشید. دستش آرام بر قفسه ی سینه اش نشست و نفَس اش را بی اختیار از دهانش بیرون داد. چشمهایش اندکی تنگ شد. انگار دردی را تحمل می کند.
از او بدتر، حال من بود. خراسان قدیم چشمهایش، شگفتیهای سبک اصفهان بود. امواج نگاهش طلسمم کرده بود. یکباره انگار چیزی در درونم فرو ریخت. چشمم برقی زد. روحم صیقل یافت. هیچ نمی دیدم جز چشمهای او... در عمق نگاهش، خودم را می دیدم. داشتم غرق می شدم اما دست و پا نمی زدم. مثل غریقی، دل به دریا داده... مثل صیدی که منّت صیاد می کشید. من دیگر «من» نبودم. از خودم تهی بودم. و «او» بر بالاترین شاخه ی درخت دلم، لانه کرد. آواز می خواند. جیغ می کشید. بال و پر می زد. در دلم نشست. در من قرار یافت. روح هایمان مثل پیچکی در هم پیچید. گره خورد. در هم روئیدیم. خندیدیم. گریستیم. نجوا کردیم. به هم تکیه کردیم. به خواب رفتیم . به آرامش رسیدیم. او مثل خورشیدی بر من می تابید. روشنم می کرد. یخ های قطور غرورم، قطره قطره آب می شد. وسط کویرستان دلم، واحه ای سرسبز و مصفا یافته بودم. چون طوفانی، من را، ذهنم را، آرزوهایم را، تصوراتم را، فلسفه ی بودنم را، هستم را، هستی ام را، همه را به هم ریخت. همه را دور ریخت. و «او» قلعه ی قلبم را تسخیر کرد.
و من نوزادی دیگرباره بودم. پاک و پاکیزه. خالی از خودم. سرشار از او. به سرسرای دلم، قابِ عکس او را کوبیدم. در چشمهایم، دو قطره اشک بود. بازی میکرد. موج می زد. دنیا را در چشمم سراب می کرد. اما خیال چکیدن نداشت. این خودِ عشق بود. سرزده وارد شده بود. کسی چه میداند که چه کشیدم؟ «عاشق نبوده ای که ببینی چه می کِشم!»