معرفی

این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
امکانات جانبی
من و تو و خیابون، سه تایی زیر بارون
ارسال در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط محمدمنتج
«آسمان»، دختر زیبای همسایه ی دیوار به دیوارمان، دیشب دلش گرفته بود. صدای گریه اش بیدارم کرد. کارش به هِق هِق کشیده بود. پنجره ی اتاقم، مُشرف به حیاط شان است. همان نیمه ی شب، رفتم سراغش. طفلک چه اشکی می ریخت. چشمهایش به سرخی می زد. همین طور گونه هایش. فکر کنم تب داشت. نمیدانم. اما به روی خودش نمی آورد. همینطور یکریز و آرام گریه می کرد.
گفتم برویم خیابان قدم بزنیم، شاید دلش وا شود. خیابان های تهران شبهای دل انگیزی دارد. رفتیم. من و «آسمان» و خیابان. ساعتی در سکوت، قدم زدیم. نه خیر! کوتاه نمی آمد. فقط گریه می کرد. یعنی اصلا دست خودش نبود. دلش گرفته بود. نمی دانم، شاید هم شکسته بود. دل بود دیگر..مُشتی گـِل که نبود. وقتی بگیرد.. وقتی تنگ شود.. وقتی سنگین شود.. وقتی بشکند.. دیگر کاریش نمی شود کرد. باید به حال خود رهایش کنی. دل، مصلحت خودش را بهتر می داند. از درون می جوشد و می جوشد و می جوشد تا لبریز شود. تا ببارد. وقتی هم باریدن گرفت، نباید کاری به کارش داشته باشی. فقط باید کنار بایستی و آرام نگاهش کنی. حقِّ چون و چرا نداری. حداکثر می توانی سرش را به سینه ات بگیری و انگشتان تکیده ات را توی موهایش فرو ببری و نوازش اش کنی. همین. اما یادت باشد نباید در چشمهایش زل بزنی! یعنی «نمی توانی!» به چشمهایش خیره شوی. زل زدن به چشمهای یک دلشکسته، کار هر کس نیست. بیماری دل، مُسری است. تو هم میگیری. بیمارت می کند. می شوی «بیمار ِ گریه های ِ دل».
نمیدانم چرا خودم رعایتِ احتیاط را نکردم. وسوسه شدم. لحظه ای، تنها لحظه ای سر بلند کردم. به صورتش خیره شدم. به چشمهایش. به عمق نگاهش. پرسیدن نداشت. ناگفته معلوم بود. بغض پاییزی اش، شکسته بود. گریه ی یک دلشکسته، اشکهای در فراغ است. آرام گفتم: « چی شده مگه؟ آسمون که به زمین نیومده. اومده؟» نگاهم کرد. وای وای! چشمهایش. تب داغش. گونه های سرخ اش. حجم دل انگیز صورتش. گیسوان سیاهش. قد رعنایش. سینه ی در تپش اش. دستهای لرزانش. انگشتان سردش. یک دنیا حرف داشت. دیگر تمام بود. من هم گرفته بودم. «بیمار گریه های دل ام». در خودم فرو ریختم. احساس کردم حتی اگر آسمان به زمین نیامده باشد، اما فاصله ی زمین و آسمان، کم شده. آنقدر که، احساس خفگی می کردم. بله احساس خفگی می کردم. دستی داشت گلویم را می فشرد. بیش از این تاب نیاوردم. سرم را پایین انداختم. با دلم گفتم: « آنکه به آسمان –این دختر معصوم و مهربان- رحم نکند، دل ندارد...»
دلم داشت می سوخت. دلم به حال «آسمان»، به حال «خودم» می سوخت. نگاهی به چهره ی «خیابان» انداختم. صورتش خیس ِ خیس بود. گونه ی خیابان هم، تـَر شده بود. نگاهی به دلم انداختم. سرخ شده بود. داشت می سوخت. با آن اضطراب ِ نهفته در تمنای نگاهش، می خواست که ببارد. دلم می خواست ببارد. که اگر نه، دِق می کرد. از درون می پُکید، می مُرد. سر به شانه ی«آسمان» گذاشتم. تا صبح، قدم می زدیم و آرام اشک می ریختیم. در آغوش «آسمان»، پا به پای «خیابان».
