
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
همه چیز ِ پیر مرد، کهن بود. مگر چشمهایش. چشمهایش به رنگ دریا بود. شاد و شکست نخورده.
از شتابِ گامهایم کم کردم و کنار پیاده رو ایستادم. هوا سوز داشت. باد می آمد و عبایم را تکان می داد. در یک وجب فضای زیر پله، چه بساطی به هم زده بود برای خودش! از جوراب و بوگیر کفش گرفته تا پاشنه کِش و زیپ و روغن چرخ خیاطی و کِش و دمپایی و پیچ گوشتی های ریز ِ ساعتی و آینه و لیف و متر و نخ و سوزن و خلاصه همه چی. کُت قهوه ای قدیمی ِ رنگ و رو رفته ای به تن داشت. چهره اش آفتاب سوخته و لاغر بود. موهای سر و محاسن اش یکدست سفید بود و کوتاه. شاید به قد یک بند انگشت. شاید هم کمتر. چروک های صورتش نشان از سه ربع قرن زحمت و رنج داشت و دستان خشک و لاغر و تکیده اش اندکی می لرزید. اما دانه های تسبیح سبز ِ درشتش را با دقت رد می کرد و لبهایش آرام می جنبید. شاید این سادگی ظاهر او بود که جذبم کرده بود. شاید هم شیارهای ژرفِ پیشانی اش و یا شاید هم آن آبی ِ چشمهایش . نمیدانم. به هر حال دیگر مانده بودم و دلم نمی خواست بروم. کنار بساطش، درست گوشه ی در ِ زیر پله، جای چمباتمه ی یک نفر می شد. رفتم جلو.
- سلام پدر جان! خسته نباشی
و این را با چنان چهره ی گشاده و لحن آشنا و دوستانه ای گفتم که گل از گل اش شکفت
- به به! سلام حاج آقا جون! مونده نباشی!
- خوبی بابا جان؟ رو به راهی؟ چه خبر ها؟
تا جوابم را بدهد آرام خودم را همانجا که نشان کرده بودم جا دادم و نشستم. پیر مرد روی یک صندلی چوبی رنگ و رو رفته ای نشسته بود و یک پتوی سربازی هم روی پایش داشت. آن زیرها یک بخاری برقی المنتی قدیمی هم به چشمم آمد که فقط یکی از سه المنت اش روشن بود. صورتش اما چه صفایی داشت. اندکی سرخ بود و پوست نازک گونه هایش برق می زد. با این همه، آن چهره ی پیر و چروکیده و خسته را بدون آن چشم ها سخت می شد تصور کرد. به گمانم با چشمهای بسته، اثری از زندگی در چهره اش نبود.
-خوب بابا جان؟ خوبی؟ سلامتی؟ روزگار بر وفق مراده؟
-الحمد لله! خبر که زیاده. دنیا همه اش خبره بابا! در و دیوار این زمین و آسمونِ خدا همه اش پر از خبره. شما که بهتر از ما میدونید لابد...
به نظرم آمد که اشاره ای به لباسم داشت. اوه! اوه! زده بودم توی خال. یعنی معدنش رو پیدا کرده بودم.خب خوبه! امیدوار شدم. هنوز شاخک هام خیلی هم قاطی نکرده انگار.. با لبخندی و لحنی دوستانه پرسیدم:
-بابا جان! کجا زندگی می کنی؟ من که هر وقت رد شدم، شما اینجا نشسته بودی. مگه از ساعت چند میای؟ تا ساعت چند کار می کنی؟
نگاهش را پایین انداخته بود. شکوفه ی زیبای لبخند زیر لبهایش به آرامی شکفت. نگاه مهربانِ معنی داری به من انداخت. انگار شرم داشتم به چشمهایش نگاه کنم و الا خیلی دلم می خواست در آن دریای آبی ِ آرام، دلی به آب بزنم.
-با نور میام و با نور میرم. جایی هم ندارم. یعنی همه ی دار و ندارم توی این دنیا همین زیر پله ست. هم خونه و هم مغازمه.... بابا چرا اونجا نشستی ؟ پاشو! پاشو بیا این تو. اونجا سرما می خوری بابا جان! بیا ... بیا اینجا...
از صندلی اش بلند شد و آن طرف تر روی یک پیت حلبی نشست. پتو را هم از روی پایش برداشت و پهن کرد روی صندلی چوبی. با دست اشاره می کرد که روی صندلی اش بنشینم. هر چه اصرار کردم انگار اصلا نمی شنید. آن نگاه آرام یکباره مواج شد. با آن نگاه نافذ اش طوری به چشمهایم نگاه کرد که ترسیدم بیشتر اصرار کنم. نیم خیز رفتم داخل و نشستم. دمپایی جلو بسته ی آبی اش به چشمم آمد. وسوسه شدم که بیشتر با او حرف بزنم. نمی دانم چرا! اما حالا که او هم می طلبید، بهترین فرصت بود.
-بابا جان! شرمنده ام کردید. نمی خواستم اینقدر به زحمت بیافتید به خدا!
هیچ نگفت. فقط نگاهی و زیر لب، لبخندی. نگاهی که می درخشید و لبخندی که می تراوید. از او نپرسیدم که این فروتنی را از کجا آموخته. اما او حتما می دانست که فروتنی، ننگی نیست و از همت بلندِ مردی مثل او نمی کاهد. به خودم جرات دادم و گفتم: «بابا جان! چرا یه دستی به سر و روی اینجا نمی کشی؟ بهتر نیست؟... » توی حرفم پرید : « خیال می کنم بتونم قرض کنم. ولی تا می تونم این کار رو نمی کنم. اول قرضه، بعد گدایی. تازه بعدش هم! من که پیرم و تنها. این نیم وجب جا و این بساطِ نصفه نیمه هم، شده وسیله ی خدا و داره روزی من رو می رسونه. خب چرا در و همسایه رو به صرافتِ چشم و هم چشمی بندازم؟ بی جهت هیچ دلی رو وسوسه نباید کرد. تازه من چیزهای مهم تری دارم که براش نگران باشم و به اش فکر کنم بابا جان! ». چشمهایش می درخشید. آخ که چه مهارتی داشت برای به آتش کشیدن دل من. یکدفعه انگار پشتم خالی شد. چیزی در من فرو ریخت. آوار شد. زلزله در دلم آمده بود. گُر گرفته بودم انگار. بغض گلویم را می فشرد. آسمان چشمهایم سر ِ باریدن داشت. دلم نمی خواست جلویش را بگیرم. یعنی نمی توانستم . از چشمهای پیر مرد اصلا خجالت نمی کشیدم. «ببار ای بارون، ببار...»
به خودم آمدم. پیرمرد لیوان شیشه ای چای را جلویم گرفته بود. همین طور که قطره های اشک بر گونه ام جاری می شد لیوان چای را گرفتم. از قوری روی بخاری برقی، برای خودش هم چای ریخت. «بخور بابا جان! بخور نمک نداره...» زیر لب خندید و چیزهایی گفت که نفهمیدم. من که تا آن موقع اصلا چای نمی خوردم، نفهمیدم چطور آن لیوان چای را تمام کردم. همه اش در فکر بودم. باید یه پیراهن و یک کُت برای زمستانش گیر بیارم. یک جفت کفش هم براش جور کنم. یک بخاری برقی ِ نو و یک پتوی دیگر...
اگر چه برای پیرمرد مهم نبود و او مسائل مهم تری داشت که به آن فکر کند.
