
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
آسیه – همسرم را می گم- چند روزی بود با زبانِ بی زبانی، به من فهمونده بود که پیراهن یکسره ی خوش نقش و نگاری رو نشون کرده و می خواهد اش. طفلکی خیلی مناعت طبع داره. آسمان به زمین بیاد، اصلا چیزی که از حدّ وسعم بیرون باشه رو تقاضا نمی کنه. این بار هم واقعا حق داره. یک سال هست که لباسی براش نگرفتم. وقتی اون طور با اضطراب و خجالت اومد و با هزار «من بمیرم و تو نمیری» از زیر زبونش کشیدم که چی می خواد، وقتی اون لحظه رو به یاد میارم، دلم ریش می شه. بنده ی خدا بعد از اینکه خواسته اش رو گفت، از گفته اش پشیمان شد و بغض کرد و معذرت خواست. گفتم: «باشه. از فردا ظهر که از سر ِ زمین برگشتم، میرم بنّایی. چند روزی کار می کنم تا پولش رو در بیارم.» بنده ی خدا مثل اسپند روی آتش، از جا پرید. گونه هاش خیس اشک شد. التماس می کرد که: « نه! به جان محمد! نمیخوام. همین ها که دارم خوبه. اصلا غلط کردم. به خدا من راضی نیستم به خودت این طوری زحمت بدی!». اما من دیگه کوتاه نمی آمدم. دلش چیزی رو خواسته بود. حالا که به زبان آورده بود «باید» براش می خریدم.
فردای اون روز، دم ِ ظهر که از سرِ زمین اومدم خونه، بعد از ناهار، چای خورده و نخورده، بقچه ی لباسهای کارم رو زیر بغل زدم و خیر پیش... در راه فکر می کردم: « اگه بتونم کاری پیدا کنم که از ظهر به بعد، روزی ده تومن اجرت بگیرم و اگه مثلا شش روز نیمه وقت، کار کنم، میکنه به عبارتی شصت تومن. خوبه! پول لباس آسیه همین قدره. در همین فکرها بودم که دیدم نزدیک میدان اصلی شهر کوچکمان هستم. میدان شهر شلوغ بود. پر از عابر و کاسب و زن و مرد. بازار ِ میدان شهر، داغ ِ کار و کاسبی بود. باید خودم رو به گوشه ی اجتماع کارگران روزمزد میرسوندم. ورودی میدان، پیر زنی ایستاده بود. پیر و نحیف. اندکی غوز داشت. چادر گلدار سفید و خاکستری کهنه ای به کمر بسته بود. با عصای چوبی ِ رنگ و رو رفته ای به سختی راه می رفت و خودش رو از این سرِ میدان به اون سر میدان می کشید. فکر کردم شاید دنبال کسی یا چیزی میگرده. جلو رفتم. « سلام مادر جان! دنبال کسی یا چیزی هستی؟» با صدای لرزان و آهسته ای گفت: «سلام پسرم! خیر ببینی مادر! دنبال یه کاگری می گردم که سقف خونه ام رو تعمیر کنه. دیگه خیلی قدیمی شده. پریشب که بارون اومد، یه گوشه اش فرو ریخت. خدا رحم کرد زیرش کسی نبود تا هوار بشه سرش».
قبول کردم که خانه اش رو ببینم. خیلی دور نبود. از پشت راسته ی بزّازها که به سمت پایین شهر می رفتی، بعد از هشتی ِ «خداکَرَم»، تهِ یک کوچه ی بن بست بود. و چه خانه ی محقّری. یک حیاط و دو اتاق ِ تو در تو. همین. سقفش رو وارسی کردم. راست می گفت. خدا رحم کرده بود که همه اش بر سرشان هوار نشده بود. شاید چهار پنج سالی بود که دست بهش نخورده بود. آفتابِ تابستان و سرمای زمستان، گـِل و آجرش رو پوکانده بود. باید همه اش رو می ریختیم و از نو می ساختم. از اوضاع ظاهر زندگی ِ پیرزن معلوم بود که آه در بساط ندارد که با ناله سودا کند. پرسیدم: «مادر جان! باید سقف رو بریزم و از نو بسازم. شاید یک هفته طول بکشه . شاید هم کمتر. آجر و گِل و کاه و آب می خواد. اجرت من هم به کنار. حالا چه کنیم؟» پیرزن سرش را انداخته بود پایین. دست در پر چادرش کرد و پولی در آورد و کف ِ دستم گذاشت. با همان صدای ضعیف و لرزان، زیر لب گفت: « حاج عباس - آقای خانه- ده ساله که فوت کرده. تنها پسر و عروسم هم توی وَبای چهارسال قبل، عمرشون رو دادن به شما. من موندم و چند تا یتیم. به خدا! با کلفتی و رخت شویی ِ مردم، زندگی مون میگذره. این بیست و پنج تومن هم تمام پس اندازمونه. نیم نگاهی به آسمان کرد و ادامه داد: پسرم! به مادرم جده ی سادات، همین را بیشتر ندارم. اگه می تونی با همین پول یه جوری سقف رو درست کن. من قول میدم از دست مادرم، عوضش را بگیری مادر!». نگاهش موج میزد. دستهاش می لرزید. دلم داشت می جوشید و ضعف می رفت. صدای بغض آلودش، دستی بود که گلوم رو می فشرد. بدون تامّل، زیر لب گفتم: « یا جدّه ی سادات!» و رفتم مشغول شدم. تمام بیست و پنج تومن هم رفت بابت مصالح.
شب، خسته و کوفته و خاک آلوده آمدم خانه. آسیه مثل همیشه مهربانانه به استقبالم اومد. نمی دونستم چی بگم. چطور تفهیمش کنم؟ اون در حال خودش بود و من هم اصلا دلم نمی اومد دلش رو بشکنم. وقتی از کار پرسید ناخودآگاه بر زبانم آمد که: « بــ... بــ... بله... کار خوب بود. برای یه بانوی سیّده، بنّایی می کنم. قرار شد آخر هفته تمام پول رو یکجا حساب کنه.» برق نگاهش رو دیدم. همینطور لبخند زیر لبش رو که از رضایت و کامیابی می درخشید. از فردای اون روز، ظهر ها از سر ِ آبیاری و وجین که می اومدم، بعد از ساعتی، می رفتم سراغ سقف خانه ی پیرزن.
روز ششم از اولِ صبح رفتم سراغ سقف. کار رو با سرعت بیشتری انجام دادم. کار سقف تا ظهر تمام شد. معطل نکردم. زود لباسم رو پوشیدم که برم. کجا؟ نمیدونم. دلم مضطرب بود. می جوشید. عجله داشتم تا این چند ساعت باقیمونده رو دریابم. شاید بتونم کاری پیدا کنم و اجرت هر چند ناچیزی بگیرم. پیرزن با کاسه ای آب در دست و لبخند رضایتی بر لب پیش اومد. سلام و خدا قوت گفت. با زبان بی زبانی به ام فهموند که تنور ِ کُنج حیاط فقط کمی نیاز به تعمیر و گِلکاری داره. اما من دیگه اصلا دل تو دلم نبود. در اضطراب نگاههای منتظر و امیدوار آسیه بودم که خواسته ی کوچکش رو در دستهای خالی من می جست. به او فهماندم که دیرم شده و نمی تونم این کار را انجام بدم. عذر خواستم و خداحافظی کردم و زدم بیرون. بیچاره پیرزن چقدر دعام کرد. زیر لب چیزی خوند و پشت سرم فوت کرد.
یکراست رفتم میدان شهر. صلات ظهر بود و خیابانها خلوت. مردی رو دیدم که همون گوشه ی بنّاها ایستاده بود. رفتم جلو. بله کارگر می خواست. روزی بیست تومان تا دیوار زمینش را بچینم و بالا بیارم. رفتم سر کار.
شب، خسته و کوفته و البته با کوله باری از شرمندگی، درب خانه رو زدم. آسیه در رو باز کرد. وارد شدم. چهره اش بشّاش بود. لبخندی زیبا بر لب داشت. صورتش گل انداخته بود. چشمهایش می درخشید. نگاه دوست داشتنی اش بیشتر عذابم میداد. من و من کردم. تا آمدم چیزی بگم، کلامم رو برید و گفت: یه آقایی از طرف اون بانوی سیده، سرِ ظهری آمده بود. این شصت تومان را هم داد و گفت: «این حق الزحمه ی آقای خانه ست». پول را داد و رفت. راستی! موقع رفتن هم یه پیغام داد که به شما بدم. گفت : «خانم گفتند، از ما چه بدی دیده بودی که برای دیگری کار می کنی؟». راستی! منظورش چی بود؟
به صورتِ زیبای آسیه خیره شدم. انگار آب سردی بر سرم ریخته باشند. صدایم در نمی آمد. سینه ام سنگین بود. سرم گنگ بود و گیج می خوردم. آرام گفتم: «نمی دانم آسیه جان! نمی دانم.»