
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
رادیو، مارشِ حمله می زنه. صداشو کم می کنم. مشق هایم رو نوشته ام. مثل همیشه تمیز و مرتب و خوش خط. باید از مامان پول بگیرم و فردا یه مداد قرمز ِ دیگه بخرم. آخه شده اندازه ی یه بندِ انگشت. یا بهتر بگم؛ شده به اندازه ی یه انگشت کوچیکه ی دستِ محمدحسین، داداشی ِ قنداقه ام. که این موقعِ شب، توی گهواره خوابه. با اون صورت سرخ و سفید و کوچولوش. همه میگن خیلی شبیه نوزادیِ مَنه. اما من که چیزی نمی فهمم. و تازه میگن هر دو مون، به بابا رفتیم. نگاهی میکنم به قاب عکس بابا. بالای تاقچه. موهاشو داده بالا. ابروهای کشیده و چشمهای سیاه و مژه های بلند و لبهای خندون و گونه های بر اومده و ریش های مرتب و شونه کرده و پیراهن سبزِ پررنگ و یه عکسِ امام هم روی سینه اش. آخ! که چقدر دلم براش تنگ شده. دلم برای بوسیدنش، بوئیدنش، نوازشها، خنده ها، حرف زدنها، بازی کردن ها، گردش رفتن ها... دلم براش تنگ شده. امروز آسمون ابری بود. اخبار می گفت امشب بارون می باره...
مامان توی آشپزخونه داره غذا می پزه. فکر کنم باز هم سرما خوردم. وقتی سرما می خورم دماغم کیپ میشه و دیگه بویی احساس نمی کنم. میرم آشپزخونه. ماشین کوچولوی سبزم رو روی درهای کابینت ها راه می برم و قام قام رانندگی می کنم. - «مامانی! گُشنَمه...». و این را طوری میگم که بابا خیلی دوست داشت. یه جوری لبهامو غنچه می کردم و با ناز و شمرده و کشیده می گفتم که بابا می اومد و بغل ام می کرد. بلندم می کرد و چند دور توی هوا می گردوند و بعد هم همون بالا، لبهامو غرق بوسه میکرد. مامان هم نگاهمون می کرد و هی میخندید و میخندید و میخندید. آخ! که چه شیرین بود. اما نمیدونم چرا این بار، مامان حتی برنگشت تا نگاهم کنه. فقط زیر لب گفت: «مامانی! فدات شم! تو برو مشقاتو بنویس. هروقت آماده شد خبرت می کنم». زود میگم: «آخه مشقام خیلی وقته تموم شده ». - «باشه مامان جون! هنوز که خوب نپُخته عزیز دلم! برو با اسباب بازی هات بازی کن. اصلا میخوای برو یه کم استراحت کن! امروز، هم مدرسه رفتی، هم خیلی بازی کردی. تازه مشقات رو هم نوشتی و مامان رو هم توی خوابوندن محمدحسین کمک کردی. خسته شدی دیگه مامانی! برو یه کم بخواب! وقتی غذا آماده شد خودم بیدارت می کنم. سرش رو به طرفم برگردوند. با اون چشمهای قشنگ و مهربونش نگاهم کرد. فکر کنم بخار قابلمه ی غذا، چشمهاش رو اذیت کرده بود. درست مثل وقتی که پیاز پوست می کنه، چشمهاش قرمز شده بود. خیس هم بود. حتی گونه هاش هم سرخ شده بود. «باشه» ای می گم و میرم. حوصله ی نقاشی ندارم. عصری با همه اسباب بازی هام، بازی کرده بودم. بالشت و پتو رو از توی کمد دیواری بر میدارم. چراغ رو خاموش میکنم و میرم گوشه ی اتاق دراز می کشم. توی تاریک و روشن اتاق، شروع میکنم به یاد آوری شعرهایی که با بابا و مامان حفظشون کرده بودم. «ایران، خانه ی ما... خوب و عزیزی... ایرانِ زیبا... پاینده باشی... ای خانه ی ما... من دوست هستم... با شهر هایت... با کوه و دشتت... با نهرهایت...»
از خواب می پرم. جست میزنم و با سرعت می شینم. همه جا تاریکه. خیسِ عرق ام. نمیدونم از گرسنگی بیدار شدم یا از گرما. اما نه! انگار صدای مامانه. گوشهام رو تیز می کنم. داره گریه می کنه. آره این صدای هِق هِق گریه ی مامانه. هم گریه میکنه و هم انگار داره با کسی حرف می زنه. آروم بلند میشم میرم توی هال. مامان، چادر نمازش رو سر کرده و روی سجّاده نشسته. دستهاش رو مثل قنوت نمازش بلند کرده. با گریه و هِق هِق، هی چند کلمه حرف می زنه، و هی سرش رو میندازه پایین و آروم می لرزه و گریه میکنه. یادمه اون موقع ها، یکی دو بار که نصفه شب، از خواب پریده بودم، بابا رو هم اینطوری دیده بودم. بعدها که ازش پرسیدم، گفت: « داشتم با خدا حرف می زدم، باباجون!».
چقدر دلم ضعف میره. بی سر و صدا میرم آشپزخونه. توی تاریک و روشن، میخوام قابلمه ی غذا رو از روی گاز بردارم. اما قدم کوتاهه، دستم نمی رسه. چهار پایه ی کوچکِ کُنج آشپزخونه رو آروم میارم جلوی گاز. میرم بالاش. درِ قابلمه رو بر میدارم. چیزی نمی بینم، اما گرماشو حس می کنم. قاشق توی قابلمه سوسو می زنه. بر میدارمش. غذا رو باهاش به هم می زنم. آبکیه. لابد سوپه. یه کم می چشم. نه! سوپ نیست. آبه. آب ولرمه. اما مامان که داشت غذا می پخت. تازه گفته بود هر وقت حاضر شد بیدارم میکنه که با هم شام بخوریم. اصلا میرم از خودش بپرسم. پام رو که از چهار پایه میگذارم زمین، انگار برقم میگیره. یه نور سفیدی از ذهنم می زنه به چشمم. یه لحظه صورتم روشن می شه. دلم هرّی می ریزه توی سینه ام. بازوهام بی حس میشه. می لرزه. سرم گیج میره. خودم رو به زور میگیرم به چهار پایه، که نیفتم. انگار آبِ سردی ریخته باشن روی سرم. نه! انگار شیرجه رفته باشم توی حوض خونه ی بابا بزرگ اینا. سردم شده. انگار تلویزیون ذهنم روشن شده باشه، چند تا خاطره توی ذهنم رژه میره: «عکس بابا با اون لباس سبز و عکس امام. مارش حمله. بهشت زهرا و غلغله ی مردم بین مقبره های شهدا. آقای سیّدنژاد معلم پرورشی مون که دستی به سرم می کشه. نگاه سنگینِ همکلاسی ها وقتی با اشاره، من رو به مامان یا باباشون نشون میدن. پچ پچِ گوش خراشِ زن و مرد توی صف نانوایی. اکبر آقا –بقال محل- که با اخم میگه: نداریم! برو بگو بزرگترت بیاد. سر گنج ننشستم که!. سیلیِ محکم مامان به صورت عموم، جلوی درِ خونه، وقتی عمو گفته بود: در خدمتیم! همه جوره! فرزانه جان! (و این اولین بار و آخرین باری بود که عمو به مامان نگفته بود «زن داداش» ). رخت های رنگارنگ غریبه، که مامان توی حموم می شست و توی حیاط، خشک می کرد و اطو می زد و می برد. می گفت: امانت مردمه مامان!. نماز و دعا و گریه و اشک مامان توی تاریکیِ نصفه شب. یه لحظه انگار همه جا روشن شد. تصویر بابا رو می بینم، وقتی برای آخرین بار خداحافظی می کرد. لباسِ سر تا پا، سبزِ پررنگ و پوتین های واکس خورده و کوله پشتی خاکی. چشمهاش عجب برقی داشت. می درخشید. وقی خم شد روم رو ببوسه، آروم توی گوشم گفت: «امید من اول به خدا و بعد به توئه محمدم! بعد از من، مرد خونه توئی بابا! مواظب مامان باشی ها!». انگار یه گونی بزرگ ماسه گذاشته باشن روی شونه هام. شونه های کوچیکم چقدر خسته ان. دارن به هم نزدیک میشن. به پاهام نگاه میکنم. به دستهام. در خودم فرو میرم. می ریزم. می شکنم. می نشینم و زانوهامو توی دستام میگیرم. سرم رو میذارم روی پام. دلِ کوچولوی من، خیلی خیلی تنگه. دستِ غم، چنان گلوم رو فشار میده که دردم میاد. صورتم داغ شده. دلم می جوشه. سینه ام می لرزه. چشمهام می سوزه. لبهام رو ور می چینم. دیگه نمی تونم. نمی تونم نگه اش دارم گریه ام رو. اشکم میاد. سرازیر میشه روی گونه ام. کافی نیست. آرومم نمی کنه. می زنم زیر گریه. «بابایی! کجایی آخه؟ دلم برات تنگ شده. مامان تنهاست. من تنهام. محمدحسین هنوز تو رو ندیده. آخه ما که غیرِ تو، کسی رو نداریم.» گریه امونم نمیده. میدونم نباید کسی رو متوجه کنم. اما چه کنم! دستِ خودم نیست. می لرزم و می سوزم و گریه می کنم. اما تا جایی که می تونم؛ بی صدا.
یه لحظه گرمی دستی رو روی سرم حس می کنم. سرم رو بلند میکنم. مامانه. با اشکهای روی گونه های خیس اش، که مثل مروارید می درخشه. کنارم نشسته و سرم رو نوازش میکنه. اما هیچی نمیگه. فقط به چشمام زل زده. عجب دریایی! صبر نمیکنم. بلند میشم و خودم رو می اندازم توی آغوشش. محکم بغلش می کنم. می لرزم و گریه می کنم. هق هقِ گریه هام مامان رو هم می لرزونه. اون هم من رو به آغوشش می کشه. انگشتهای گرم و دوست داشتنیش رو توی موهام فرو میبره. صدای نفسهای گرمش رو می شنوم. و صدای تپش دلنشین قلبش رو. و گرمای وجودش رو. آروم میگه: «چیه محمدم؟ چیه مامان؟ مامانت فدات بشه! گُشنته مامان؟». این رو میگه و بعضِ اون هم می شکنه. از لرزشِ ریز و مرتب اش معلومه. - «نه مامان! گرسنه ام نیست. دیگه هیچ وقت گرسنه ام نمیشه». خودم رو آروم از آغوشش در میارم. با دو دستم بازوهاشو محکم میگیرم. همین طور گریه میکنم و میگم: « فردا بعد از مدرسه باید منو ببری پیش احمد آقای نجار. بابا به من، قول داده بود تابستون، من رو بذاره پیشش کار کنم و نجاری یاد بگیرم. از حالا میخوام برم پیشش. مامان! یا باهام میای، یا به جون بابا! خودم میرم و با احمد آقا حرف میزنم. خواهشش می کنم. التماسش می کنم تا بذاره پیشش شاگردی کنم. مامان! به خدا! قول میدم درسم رو هم بخونم. خوب بخونم. اصلا قول میدم همیشه شاگرد اول بشم. باشه؟ باشه مامان خوبم؟ تو روخّدا! من بمیرم نگو نه! دلت میاد دل کوچولوی محمدت رو بشکنی؟» نفسم داره بند میاد از هق هقِ گریه. مامان پیشونی ام رو می بوسه. چشم به چشمم می دوزه. با دستهای گرمش شونه هام رو می گیره و با همه ی توان، فشارش میده. دردم میگیره، اما تکون نمی خورم. به روی خودم هم نمیارم. زل می زنم توی چشمهای مهربونش. محکم اما بی صدا میگه: « باشه! می برمت پیش احمد آقا. اما این رو بدون؛ مرد خونه ی من نمره اش فقط بیسته. من کمتر از بیست قبول نمی کنم ازش. اول خوب درس میخونی. بعد کار میکنی. اون هم تا هر موقعی که دلت خواست. باشه؟ قول میدی؟ قول مردونه ها!»
سر از پا نمی شناسم. انگار دنیا رو به من بخشیده باشن. خودم رو توی آغوش مامان رها می کنم. نفسی عمیق میکشم و از عطرِ تن اش، سینه ام رو پر میکنم و میگم: « باشه مامان جون! باشه! قول میدم. قول مردونه. مردونه ی مردونه!»