
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
نیم ساعت بعد از رفتن همه، از محل کار می زنم بیرون. این لحظه ها را دوست ندارم. انگار جوجه ای که راه خانه را گم کرده. و یا پیری فرتوت که نشانی خانه را فراموش کرده. اما به هر حال مقصد همان مقصد هر روزه است؛ «خانه». دلم نمی خواهدش. که من اصلا خانه اش نمی دانم. خانه آنجاست که « او » باشد و اگر نه، هر قصری بدون «او» ، چار دیواری ئی بیش نیست.
دو تا خیابان را پیاده گز می کنم. به میدان میرسم. حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. نگاه های سرد و خشک مردم فحش می دهند. تبلیغات شهری هم نظرم را جلب نمی کند. در و دیوار شهر، خاکستری است. اصلا همه چیز خاکستری است. حتی تاکسی های نارنجی. سوار تاکسی می شوم. بغل دستی ام با موبایلش ور می رود. نیم نگاهی به صورتش می اندازم. او هم نیم نگاهی بر اندازم می کند. با نگاهش فحش می دهد. رادیو روشن است. «بنان» می خواند. « ای الهه ی ناز». بنان هم فحش می دهد. اما راننده، کامله مردی ست که لابد در حس سالهای جوانی فرو رفته و همانطور که دنده جا می زند سرخوشانه سر تکان می دهد. دیگر باید پیاده شوم:
- آقای راننده! همین بغل ها پیاده می شم. بفرمایید.
و دستم را بی رمق به طرفش دراز می کنم و پول را می دهم. ظاهرا می گوید: «دست شوما درد نکنه». اما در اصل فحش می دهد. دیگر به این فحش ها عادت کرده ام.
دو تا کوچه را رد می کنم و به خانه می رسم. کلید می چرخانم و وارد می شوم. همه جا سوت و کور و تاریک است. کلید برق را می زنم. چراغ ها روشن می شود. اما باز همه جا تاریک است. خورشید خانه ی من که نباشد وضع همین است که هست.
سری به یخچال می زنم. جز آب نمی خواهم. «سلام بر حسین». لباسم را عوض می کنم. تیشرت و پیژامه ی سفید و آبی را می پوشم. همان که « او » دوست دارد. حوصله ی تلویزیون را هم ندارم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. یعنی راستش دلم می خواهد فقط با «او» حرف بزنم. دلم بد جوری هوایش را کرده.... بدجوری!... آخ که اگر اینجا بود!... چهار گوشه ی چاردیواری را رصد می کنم؛ نیست که نیست که نیست.
حسّ هیچ کاری را ندارم. زندگی ملال آور است. تازه اگر بشود اسم این «زنده بودن» را «زندگی» گذاشت. خسته و کلافه ام. پناه می برم به رختخواب. بالش و ملحفه ها سرد ِ سرد است. هیچ گرمایی در زندگی ام نیست.
تنها به یک چیز زنده ام: رویای با « او » بودن. «ایکاش خوابش را ببینم».
