
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
ساعت 9 شب بود. من و مهدی، پیاده از درب جنوبی مصلای تهران اومدیم بیرون . به سمت تقاطع مطهری – مفتّح. انواع و اقسام ماشینهای آخرین سیستم با بیاعتنایی از کنارمان رد میشدند. بنز، بی ام و، پرادو، لکسوس، کمری، ماکسیما، زانتیا. حتی همین سمند و پرشیا و جی ال ایکس خودمان ـ که یعنی وطنیمان ـ.. از همه جایشان صدا میآمد. جاز ِ غیرِمجاز! چه خوانندگانی! چه سر نشینانی! بماند...
با سرعت از کنارمان ویراژ میدادند. گهگاه به عبای وصلهدارم با بوق، اظهار ادب! می کردند و به پاهای پیادهام با دندهی چهار! اظهار احترام... که باز هم بماند...
از چهارِعصر تا نُهِ شب، هم به چند غرفه سر زدم و خوشوبش و احوالپرسی از رفقای قدیم و جدید. و هم در غرفهی خودمان - کافه حزب الله- که پاتوق وبلاگنویسان حزب اللهیست به ترتیب با چند نفر بازدیدکننده، صحبت و بحث و گفتگو کردم. نسبتاً خسته بودم. یک آن، احساس کردم مهدی همراهم نیست. ایستادم. برگشتم. دور و برم را نگاه کردم. کمی آن طرفتر جلوی کرکرهی مشبّکِ پایین کشیدهی یک فروشگاه بزرگِ میز و صندلی و لوازم اداری، ایستاده بود و داشت داخلش را برانداز میکرد. اصلا انگار نه انگار که داشتیم با هم قدم میزدیم و میرفتیم. از این حالتش ناخودآگاه خندهام گرفت و لبخندی بر لبم نشست.
رفتم سراغش. با لحن شوخ و طنزآمیزی گفتم:
- حاجی جان! این امامزاده دیگه امشب شفا نمیده هااااا! بیخودی هم دخیل نبند اخوی! حالا هم تعطیله. بریم ! بریم فردا بیایم.
انگار اصلا حرفهامو نشنیده بود. تکون هم نمی خورد. زُل زده بود به داخل فروشگاه. نگاهش رو دنبال کردم. حدسش را میزدم. داشت یک میز و صندلی چوبی قهوه ایسوختهی خوش تراش را حسابی رصد میکرد. با صدایی آرام که هنوز طنینش توی گوشم هست فقط یه چیز گفت:
- محمد! مگه همه ی آرزوی من چیه؟ میدونی؟! دلم میخواد یه اتاق داشته باشم. یه اتاق که دور تا دورش پُرباشه از قفسه. قفسههای پر از کتاب. یه عالمه کتاب! همه جور. اون میز و صندلی رو هم که می بینی!؟ اون قهوه ایه! اونا هم وسط اتاق باشه. با یه چراغ مطالعه رومیزی. با یه عالمه وقت. همه شون مال خودم. همین. به خدا دیگه هیچچیز توی این دنیا نمیخوام.
سرش رو به طرفم برگردوند و چشمهای معصومش رو به چشمم دوخت. چشمهاش برق میزد. عجب برقی داشت! دلم هُرّی ریخت. نمی تونستم توی چشمهاش نگاه کنم. چشمهام رو دزدیدم. همچنانکه سعی می کردم داخل فروشگاه رو نگاه کنم، سرم را تکانی دادم و گفتم: «آره می دونم. خوب هم میدونم.». انگار داشت بخشی از آرزوهای من رو مرور میکرد. مرور که چه عرض کنم. داشت شخم میزد. آخه این از آرزوهای قدیمی و فسیلشدهی من هم بود. لحظهای مکث کردم و باز با همان لحن شوخ و طنزآمیز ادامه دادم: «شما هم سلیقهی خوبی دارید هاااا! چیز دیگه ای لازم نداریییییید؟ جان من! تعارف نکن هاااااا! اگه چیز دیگه ای احتیاج داری بگو خُب!»
نگاهم کرد. نگاهمان در هم تلاقی کرد. لحظه ای سکوت و بعد، هردو قاهقاه زدیم زیر ِخنده. هنوز در اوج خندیدن بودیم که یکباره یه پرادوی سفید، غولآسا با سرعت باد از جلویمان رد شد. خنده بر صورتمان خشک شد. صدای موسیقیاش به شکل معجزه آسایی بلند بود و اندکی از ترانهاش را به راحتی شنیدیم: « کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم... پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم... یه خانوم ِخوب در سطح ِتیم ِملی که دارم.»
انگار آب سرد ریخته باشند روی سر ِمان. باز هم نگاه در نگاه. بهتمان زده بود. دهانمان باز مانده بود از تعجب. بیشتر شبیه جوک زنده بود. بارقههایی از لبخند بر چهره مان داشت شکل میگرفت. جلویش را دیگر نمیشد گرفت. و عاقبت، صاعقهی قهقهه زد. صاعقه که نه، انفجار هسته ای بود. و بعد از آن هم رگباری قطع نشدنی از بارش خندههای موسمی.
از فشار خنده، دلمان را گرفته بودیم و به خودمان می پیچیدیم. شانه به شانهی هم دور میشدیم و بارش خندهها شدت میگرفت. هر چه دورتر، بارش خنده ها شدیدتر...
