
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
گاهی چاره ای نداری. «باید» سکوت کنی! باید توانت را ذخیره کنی برای وقتی که کار به اضطرار کشیده. به «نفَس های به شماره افتاده» شاید..
میدانی؟ فایده ای هم ندارد. آخر تو هر چه در توان داشتی، رو کردی: احتجاج کردی. به تفصیل حجت آوردی. اما منطق ات ادراک نمی شود. انگار از کهفِ هزار ساله ای بیرون آمده ای و سکه هایت قیمت ندارد. استدلالت به در ِ بسته می خورد. دلیلهایت راه به جایی نمی برد. حرفت را به مُفت هم نمی خرند. نفَست شهید می شود. کلامت شنیده نمی شود. حتی دیده هم نمی شوی. انگار که نیستی. و به گمانشان بهتر است اصلا نباشی.
از عشق می گویی؛ توهّم اش می دانند
از دل می گویی؛ خرافه اش می بینند
از عقل می گویی؛ به خیره سری متهم ات می کنند. به جزمیّت... به تعصّب...
از آسمان می گویی؛ با «ریسمان» به زیرت می کشند.
استدلال عقلشان که غالب نشد، با تاثیر نفس ِ شان می آیند. اول اندکی ریاکارانه مهربانی می کنند. می گویند درکت می کنند. اما شرایط موجود ِ «خودتافته» و مصالح ِ «خودبافته» را با چهره و آهنگی مشفقانه در گوش ات زمزمه می کنند. دنیا را چه دیده ای؟ شاید وسوسه شوند و چیزی از دنیایشان هم پیشکش ات کنند. نمی دانم! اما اگر این هم جواب نداد، تُندش می کنند. با مقادیری از چاشنی ِ تهدید. با طنین مثلا رعب انگیزشان. که در دلت، در باورت رسوخ کند و جا باز کند.
با خودت خلوت می کنی. زیر لب میگویی: هیچ کس هم صحبتِ تنهایی ِ یک مرد نیست. و در خود فرو می ریزی. این خفّتِ «دفاع از خود» را باید به کجا برد؟ تنهاماندن برای تو پدیده ی نوینی نیست. طعم جدیدی هم ندارد. مثل همیشه، گس ِ گس است. اما می سوزی که دریایی و اسیری! دریا که به مرداب نمی ریزد. و اگر ریخت که دیگر دریا نیست، مرداب است. می خواهی پر دربیاوری و راهی به آسمان بیابی. افسوس. بالهایت را بسته اند. «شاید» بگذارند اندکی پرواز کنی. اما «فقط» زیر یک سقف. آن هم در مصاف با یک «قرقی». تو شاهینی و خفّت چنین مسابقه ای بس است که شاهین را به قرقی بدل کند. پاییز ِ «تنهایی و بی برگی» آمده و «زمستان نیز در راه است».
اما تو... نه آن درخت بیدی که با این بادهای موسمی بلرزی. و نه آنکه برگهایت و سر سبزی ات تمام زندگی ات باشد. نه! زمستان با همه ی زمهریرش، با همه ی یال و کوپالش «می آید و می رود». و تو ـ همچنان که باید ــ از «درون» زنده ای. قلبت تپش دارد. زندگی در تک تک مویرگهایت جاری ست. و تو تصمیم داری محکم بایستی. قد خم نکنی. نلرزی. چشم هایت را نبندی. به ضرب سیلی هم که شده، نخوابی. ریشه هایت را بیشتر فرو کنی و کمرت را محکم تر ببندی. نفَس های عمیق بکشی و بیدار و هوشیار باشی. واقعیت را هر چند تلخ، «ببینی» اما دل به حقیقت زنده بداری. به فردا... به امید... که سوز ِ زمستان را خسته کنی و از رو ببری. از درون بجوشی و گرم و گرم تر شوی. برف های «مهجوری» را از خجالت آب کنی و قطره قطره از چشمهایت بباری. سبز شوی و شکوفه بدهی.
آری! گاهی «باید» سکوت کنی. و «سکوت» تو جواب همه ی مسئله هاست
